کد مطلب: 66030 تعداد بازدید: ۱۲۰

دلگویه های یک مادر از فرزند شهیدش

یکشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۱۳:۱۸:۳۶
از جایی حقوقی دریافت نمی کرد، اما دغدغه تامین جهیزیه برای خانواده های بی بضاعت را داشت. بعد از شهادتش خانواده ای آمده بودند برای تشکر، به خاطر اینکه او جهیزیه فرزندشان را تامین کرده بود.

به گزارش روابط عمومی مدیریت حوزه علمیه خواهران استان اصفهان، با وجودی که سالهاست از زمان جنگ می‌گذرد ولی شنیدن خاطرات شهدا از زبان مادرانشان رنگ کهنگی به خود نگرفته است. هرچند درهیاهوی زندگی مادی گیج و مبهوت،  روزگار سپری می‌کنیم اما همچنان در اعماق وجود خویش عشق به مقدسات را حفظ نموده ایم و به همین دلیل است که بودن در بعضی زمان ها و حضور در برخی مکان ها ایمانمان را نسبت به امور مقدس افزون‌تر می نماید.

 طلاب و مدیر و معاونین موسسه آموزش عالی حوزوی مجتهده امین رحمها الله به منزل یکی از شهدای دفاع مقدس رفتند. خانواده شهید حسن حجاریان قرعه این دیدار را به نام خود ثبت نمودند.

با اشتیاق تمام برای شنیدن حرف‌های مادر شهید انتظار می کشیدیم و او نیز با استقبالی گرم ما را به شنیدن دعوت کرد.

«حسن دومین فرزند خانواده بود و بعد از اتمام دوره دبیرستان و در پایان هجده سالگی عازم جبهه شد.» این اولین کلامی بود که او درباره فرزند شهیدش گفت.

یکی از جملات تکراری و پر معنایی که از زبان مادران شهید، بسیار شنیده ایم این است که فرزند شهیدم از حیث رفتار با سایر خواهرها و برادرهایش متفاوت بود. این جمله را نیز دوباره اینجا از زبان مادر شهید حسن حجاریان شنیدیم و استدلال مادر در اثبات این کلام، وجود عشقی عجیب نسبت به نماز بود که در فرزندش حسن ریشه دوانده بود.مادرش می گفت: حسن همیشه نمازش را در مسجد رحیم خان به جماعت می خواند و همواره تاکید به اول وقت خواندن نماز داشت تا جایی که حتی در عروسی خواهرش هم، نماز اول وقت را فراموش نکرد.

آدم هایی که دل کندنشان از دنیا راحت است، همواره آدم‌هایی پرتلاش هستند، چرا که دل کندن از دنیا با سستی و تنبلی جور در نمی‌آید. حسن حجاریان نیز جوانی بود پرتلاش و اهل کار. در روزهای بلند و گرم تابستان بنایی می‌کرد و اینگونه دل کندن از تمنیات  و خودخواهی ها را تمرین می نمود.

کمک به دیگران از جمله همسایه ها نیز از اولویت های شهید بود، این را زمانی فهمیدم که مادرش از کمک کردن او به همسایگان در پارو کردن برف های پشت بام خاطره تعریف می کرد و یا آنچه روحانی مسجد،از انتظار کشیدن حسن در صف نفت به جای او، برای پدرش تعریف نموده بود.

همین که کسی می‌رود و می جنگد،  چه بماند و چه برگردد نشان از دغدغه مند بودنش است. از ویژگی مشترک همه شهدا این است که دغدغه دین داشتند و دغدغه انسانیت.

حرف های مادر تازه شیرین شده بود او با اشتیاقی عجیب از فرزندش می گفت، اما یکباره لحن صدایش تغییر کرد، حتی اگر چهره ی مادر را نمی دیدی از لحن صدایش شرمساری را حس می کردی او می‌گفت: مدتی بود که حسن از ما پول می‌گرفت، اما ما نسبت به نحوه خرج کردن آن بی اطلاع بودیم به همین دلیل معترض شده و خواستیم سر و ته قضیه را در بیاوریم که پولهایی که به او می دهیم چه می شود؟ بعد از اندک زمانی از طریق برادرش فهمیدیم که او پول ها را برای تاسیس یک کتابخانه کوچک در مسجد رحیم خان هزینه می‌کرده است.

 این دقیقا نشان دهنده همان دغدغه ای است که قبل تر برایتان گفتم.

تقوایش تا جایی بود که حتی از شنیدن آهنگ هایی که در آن زمان از رادیو پخش می‌شد اجتناب می کرد و در این امر به قدری جدیت داشت و خود را مقید به نشنیدن حرام می‌دانست که گاهی برای بیان مخالفتش، برق خانه را هم قطع می نمود.

از جایی حقوقی دریافت نمی کرد، اما دغدغه تامین جهیزیه برای خانواده های بی بضاعت را داشت. بعد از شهادتش خانواده ای آمده بودند برای تشکر، به خاطر اینکه او جهیزیه فرزندشان را تامین کرده بود.

مادر شهید خاطراتش را این گونه ادامه داد و ما نیز با اشتیاق شنیدیم:

سه ماهی بود که پسرم به مرخصی نیامده بود. یک روز به برادرش گفتم: نامه‌ ای بنویس و به جبهه بفرست. او نامه را نوشت و موقع رفتن به مدرسه فراموش کرد نامه را با خود ببرد. اتفاقا همان روز حسن به خانه برگشت. به او گفتم نگرانت شده بودیم و برایت نامه نوشتیم و می‌خواستیم پست کنیم نامه را گرفت و خواند.در آن نامه نوشته بودیم، ما از تو راضی هستیم ان شاءالله خداوند هم از تو راضی باشد. تا این جمله را خواند با چشمانی پر از شادی گفت: تنها چیزی که من از خداوند می خواستم همین بود که شما از من رضایت داشته باشید. نامه را بوسید و کنار گذاشت و بعد از آن که به جبهه رفت هرگز برنگشت. گویا این بار هم آمده بود تا خیالش از رضایت مادر راحت باشد.

از مادر شهید خواستیم تا در رابطه با شهادتش برای ما بگوید و این که چگونه از شهادتش مطلع شدند؟ مادر اما این بار با بغضی عمیق که شاید از نگاه من و تو تکراری باشد، ولی برای یک مادر داغدار همواره تازه است،  این گونه ادامه داد:

یک روز در نماز جمعه شرکت کرده بودم که اعلام کردند قرار است سی شهید از بستان بیاورند. اضطراب تمام وجودم را گرفت در مراسم تشییع شهدا شرکت کردم و با ناراحتی تمام به خانه برگشتم. به محض رسیدن به خانه، خودش زنگ زد. گویا او نیز به دلش افتاده بود تا اضطرابم را با شنیدن صدایش کم کند. به او گفتم امروز سی شهید از بستان آورده بودند و او اما آرام و بی شتاب گفت: باز هم شهید خواهند آورد و دفعه بعد نیز مرا خواهند آورد. تا این کلام را شنیدم بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن، اما او مرا به آرامش دعوت نمود و گفت عازم چزابه است. از آن روز دیگر دلم آرام و قرار نداشت دائماً خوابش را می دیدم و با اضطراب از خواب بر می خواستم می دانستم که یقینا اتفاقی افتاده است یا خواهد افتاد.

مادر آهی کشید و ادامه داد: آری حسن شهید شده بود و خانواده ام باخبر شده بودند اما تلاش می‌کردند از من مخفی کنند. ولی من به دلم افتاده بود که فرزندم انتخاب شده است. بالاخره ماجرا را متوجه شدم.

نمی خواستیم قصه را ناتمام بشنویم و منتظر بودیم تا مادر، کتاب خاطرات شهیدش را با چند کلامی جمع ببندد، از این رو در رابطه با نحوه شهادتش از او پرسیدیم و او ادامه داد:

آنچه درباره او گفتند این بود که در چذابه مجروح شده و با پانزده نفر دیگر اسیر می‌شوند و نهایتاً هر شانزده نفر را در گودالی همچون اربابشان حسین(ع) سرمی برند و حالا امروز سی و چهار سال است که به این نحوه شهادت و به این نوع گزینش افتخارمی کنم.

بعد از برگزاری مراسم مفصلی برای پسرم، یکی از دوستانش به خانه ما آمد و گفت می خواهم چند کلمه ای از حسن برایتان بگویم، او می‌گفت :من با حسن همرزم بودم. یک شب از من خواست قبل از اذان صبح بیدارش کنم، اما من سراذان بیدارش کردم. تا شب ده بار به من می‌گفت: مسعود فهمیدی با من چه کردی؟ نماز شبم را از دست دادم، فردا شب خواستم قبل از اذان بیدارش کنم، دیدم مشغول نماز است. تا سه شب تلاش می‌کردم، اما او از من موفق تر بود و زودتر بیدار می‌شد. به او گفتم سه شب است که بیدار می شوم تا تو را برای نماز شب بیدار کنم او گفت یک شب به امید تو بودم نماز شبم را از دست دادم، از این به بعد به امید خدا هستم.

همرزمش ادامه داد: همان شب دعای کمیل بود بچه‌ها مخصوصا همان شانزده نفر حال عجیبی داشتند، حالتی معنوی که قابل وصف نبود، بعد از دعا به حسن گفتم چرا ناراحتی؟ و او گفت: تنها دلیل ناراحتیم مادرم است «اگر شهید شوم مادرم چه می کند.» و همان جا از من خواست که به مادرش بگویم یک نوار کاستی از صوت خود پشت کتابخانه گذاشته است و در آخر پیامش این بود که به پدر و مادرم بگویید من به بهشت نمی روم تا شما بیایید!!!

این حجم از قدرشناسی را در کدام آموزه می توان یافت؟ و این میزان از نجابت را کجا میتوان جستجو کرد؟آنچه امروزه از برخی جبهه رفته ها و جبهه نرفته ها می بینیم خودخواهی مطلق است که ریشه در سوء استفاده از خون همین شهدا دارد. خدایا با خود چه می‌کنیم ؟و مشغول چه هستیم؟ آنچه امروزه ما را به خود مشغول کرده است چالش‌هاییست دنیایی که با معنویت آن جوانان بسیار فاصله دارد.

از مادر شهید حسن حجاریان در رابطه با آن نوار پرسیدیم مادرش می گفت:

 حسن در آن نوار گفته بود که من با میل و آگاهی هدفم را یافتم و برای رسیدن به آن هدف که راه انبیا و اولیا است به جبهه می‌روم و با این که می دانم پدر و مادرم ناراحت می شوند اما برای پیروزی اسلام در جبهه حاضر می‌شوم و در آخر نیز مطالبی پیرامون خودسازی و ادامه دادن راه امام بیان کرده بود.

و حالا مادر، سالهاست با گوش کردن به صدایش، ذوق دیدنش را می کند و سالهاست که با شنیدن حرف هایش، دل در گروی مهربانی اش می سپارد.

فضای حاکم بر جلسه فضایی معنوی بود و با شنیدن انتهای خاطرات، رنگ معنویتش بیشتر شد. آنجا که مادر می گفت: سال ۹۵ به ما اطلاع دادند که شهید مفقود الاثرمان را یافته اند. یادم آمد که در وصیتش گفته بود پدرم علی وار و مادرم زهرا وار در تشییع جنازه ام حاضر شوند. بعد از تشییع، با دفنش قلبم آرام گرفت چرا که می‌دانستم خانه ابدی فرزندم اینجاست و من دیگر سر در گریبان و حیران در جستجوی فرزند نیستم.حوله خیسی را که از غسالخانه در ساکش گذاشته بودند برایم آوردند و من بوی عطری را از آن استشمام نمودم که شاید باورش برایتان سخت باشد.

بر مبنای همین جریان کتابی با عنوان حوله خیس به یاد او به چاپ رسیده است.

روحش شاد و یادش پررهرو.