کد مطلب: 12982 تعداد بازدید: ۴۰۵

بخيل بوي خدا نشنود

شنبه ۱ آذر ۱۳۹۳

گاهي آنقدر بخيل و تنگ دست مي‌شويم كه در آنچه از آنِ من و تو نيست هم بخل مي‌ورزيم و تنگ‌دستي مي‌كنيم. با خودمان فكر كرده‌ايم كه جز عمل من و تو كه خود انتخابش كرده و به آن عمل كرده‌ايم، چيست كه از آنِ من و تو باشد، مال من و تو باشد و ما مالك آن باشيم؟...

ما آدم‌‌ها در همه آن چيزي كه مال ما نيست هم بخل مي‌ورزيم... گاه آنقدر بخيليم كه اگر سرچشمه‌هاي دارايي‌هاي دنيا هم در دستمان مي‌بود، ذره‌اي به ديگران نمي‌بخشيديم؛ مبادا كه ذره‌اي از آن كم شود!
ما آدم‌ها گاهي آنقدر بخيليم كه در بخشودن ذره‌اي از محبت كه خدا در نگاهمان نهاده هم بخل مي‌ورزيم. گاهي آنقدر تنگ‌دست مي‌شويم كه نَفسي را به سلامي، به دوستي نمي‌بخشيم؛ نفسي كه به هر روي بر مي‌آيد! اما هستند انسان‌هايي كه در نگاهشان، دارايي‌شان و حتي جانشان بي‌هيچ هراسي بخل نمي‌ورزند؛ كساني كه همه وجودشان مملو از عاطفه و لطف، بخشش و جود و عطاست و از نگاهشان، كلامشان و حتي از دست‌هاشان، هميشه مهر و مهرباني فرو مي‌ريزد كه بخشندگي، راز ماندگاري آن چيزي است كه از آنِ من و تو نيست...
اگر خودت را به خوبي شناخته باشي، مي‌تواني دريابي كه بخل، امري ذاتي، غريزي و فطري است و اگر اجتماع در ايجاد آن نقشي ايفا كند، تنها در بروز و ظهور و يا تشديد و تضعيف آن است. البته اين دسته از صفات قابل مهار و تعديل و يا تضعيف است، اما كاري است كمي دشوار؛ چرا كه بايد اينقدر توان داشته باشي كه بتواني در امري ذاتي و غريزي تصرف كني. يادت باشد كه وجود يك امر ذاتي در آدمي به گونه‌اي است كه قابليت پرورش و تربيت را داراست؛‌ براي همين است كه انسان با وجود تضاد بيش از اندازه، مي‌تواند نيروهاي خود را به سمت خير و يا شر هدايت كند...
يادت باشد بخل به عنوان يك غريزه با جان من و تو عجين شده است... (وَ أُحْضِرَتِ اْلأنْفُسُ الشّحّ)... (وَ كانَ اْلإِنْسانُ قَتُورًا).... (وَ مَنْ يُوقَ شُحّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)... وجود اين صفت در درونمان، من و تو را به موجودي سيري‌ناپذير تبديل مي‌كند كه هميشه در برابر خواسته‌هاي دوگانه تكاملي شري و خيري‌مان، به فزون‌خواهي گرايش داشته باشيم. اين غريزه آزمندي و حرص به عنوان عامل مهم حركتي من و تو، عامل مثبت و مفيدي است. در حقيقت به عنوان انرژي ذخيره شده حركتي در وجود من و تو عمل مي‌كند و ما را به پيش مي‌راند؛ همان‌گونه كه مي‌تواند در جهت خير و تكامل بشري وارد شود و بسيار هم سازنده عمل كند و در معراج كمالي، ما را به تلاش به لقاي الهي برساند؛ مي‌تواند به عنوان عاملي، من و تو را به قهقراي هبوط و سقوط بكشاند... مي‌تواند به شكل بخل و حرص و آز و خساست ناپسند درآيد و من و تو را به دوزخي بكشاند كه قارون را كشاند... نعمت‌ها و مواهبي كه خداوند يكتا در اختيار من و تو گذاشته، در بسياري از موارد بيش از نياز ماست؛ به گونه‌اي كه مي‌توانيم ديگران را نيز در آن سهيم كنيم، بدون آنكه زياني به زندگي‌مان برسد؛ ولي هيهات كه گاهي به خاطر صفت رذيله «بخل» از اين كار امتناع مي‌ورزيم و هيچ كس را در اين مواهب خدادادي سهيم نمي‌كنيم؛ غافل از زياني كه به خودمان مي‌رسانيم... (وَ لا يَحْسَبَنّ الّذينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرًا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرّ لَهُمْ سَيُطَوّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لِلّهِ ميراثُ السّماواتِ وَ اْلأرْضِ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيرٌ).
اگر به شناخت درستي از وضعيت و موقعيت خودمان در هستي دست يافتيم و فهميديم كه چه كسي هستيم و در چه مقامي نشسته‌ايم، آن‌گاه در مي‌يابيم كه خداوند مالك هستي و او تنها كسي است كه داراي غناي ذاتي مي‌باشد و همگان در فقر ذاتي به سر مي‌برند؛ در مي‌يابيم خدا عالم به همه امور و مشيت و اراده اوست كه كسي را فقير يا ثروتمند مي‌سازد. اين‌گونه است كه من و تو با تغيير در بينش و نگرش خودمان مي‌توانيم در منش‌مان هم تغيير ايجاد كنيم و به كنترل و مهار خصلت ذاتي حرص بپردازيم و رفتارمان را از بخل به احسان و نيكوكاري مبدل سازيم...

بخل نخلي است دخل آن همه خار خـار آن جـان خـستگان آزار
گـر بـــه خــرماي او بــري دنــدان هست دندان شكن‌تر از سندان